تبليغاتX
خاطره ی نقاشی
خاطره ی نقاشی

 
درباره وبلاگ

 

آخرين نوشته ها

 

پيوند ها

 

آرشيو مطالب

 

پيوندهاي روزانه

 



خداحافظ
دیگه اینجا نمی نویسم!

دوستهای خوبی پیدا کرده بودم ... دلم تنگ میشه براتون!

............................................................................................................................................... 

پ.ن: مردان در صيد عشق به وسعت نامنتهايى نامردند... گدايى عشق مى کنند... تا وقتى مطمئن به تسخير قلب زن نشدند ...اما همين که مطمئن شدند... مردانگى را در کمال نامردى به جا مى اورند.

                                                                                  به حق گفت دکتر علی شریعتی

 


پنجشنبه سی ام مهر 1388 توسط زهره



پنج قدم معمولی ..... !
 

                             

 

  • چقدر خوشبختم!
    می توانم بنویسم: آسمان آبی ست!
    می توانم بخندم،
    فکر کنم،
    گریه کنم!

    می توانم در دلم به ابر و باد بد بگویم!
    می توانم عکسِ سیاه و سفید تو را ببوسم
    و باور کنم،
    که در آنسوی سواحلِ رؤیا
    با تماسِ نابهنگام گرمایی به گونه ات
    از خواب می پری!

    می توانم هزار مرتبه نام تو را زیر لب تکرار کنم!
    می توانم روزنامه بخوانم،
    جدول حل کنم،
    قدم بزنم!
    (پنج قدم به جلو،
    پنج قدم به عقب
    و یا برعکس!)

    می توانم گوشی تلفن را بردارم
    و با گرفتن شماره ای،
    همصحبت صدای زنانه ای شوم
    که درسِ سرعت ثانیه ها را مرور می کند!
    (ساعت دوازده و بیست و هشت دقیقه،
    ساعت دوازده و ...)

    می توانم خوابِ دختری از کرانه کاج و کبوتر را ببینم!
    می توانم پنجره را ببندم
    و سیمهای گیتارم را،
    در تکاپوی رسیدنِ ریتمها پاره کنم!
    می توانم بلند بلند آواز بخوانم!
    (بیچاره همیسایه ها!)
    حتا این روزها
    می توانم با فشار دکمه ای،
    برگهای بارانی شبکه پیام را ورق بزنم!

    می توانم شعر بگویم،
    شعر بدزدم،
    شعر بسازم،
    شعر بنویسم!

    ولی نمی دانم چرا
    وقتی دست می برم که در دفترم بنویسم:
    «آسمان ابری ست»
    نک های ناماندگان این مدادهای وامانده می شکنند
    تو می دانی چرا؟


یغما گلرویی

 


یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 توسط زهره



نخونين بهتره! حداقل برای من!


حقيقتش اينه كه من آدم راستگويي نيستم!

دروغ ميگم كه روزاي خوبي دارم...دروغ ميگم كه به وضع جديدم عادت كردم!

دروغ ميگم كه يه فراموشكار خوبم!

حتي دروغ مي گم كه تصميمهاي جديدي گرفتم!

دروغ صبحا بلند ميشم!

دروغ لبخند ميزنم!

دروغ از يه صبح زيبا لذت ميبرم!

دروغ خاطره هامو يادم نمياد!

بازم حتي دروغ از گربه ي سياه جلوي در خونه مون نميترسم!

حقيقتش اينه كه من دلم ميخواد گريه كنم اما از خودم روم نميشه!

دلم ميخواد يه زندگيه بي غرور داشته باشم اما پاش كه مي افته يه كار ديگه ميكنم!

دلم مي خواد از يكي مشورت بخوام اما يكي كه پيداش ميشه هر چي ميگه بر عكسش و ميكنم و باز ميشينم غصه ميخورم كه كسي و ندارم!

فرياد ميزنم كه من و تنها نذارين اما حقيقتش اينه كه اصلا كسي تنهام نذاشته!

به خدا ميگم هر چي صلاحه همون بكن اما هر كار كرد قهر ميكنم كه چرا اون كه من ميخوام نكردي!

ميگم من و راحت بذارين به حال خودم...اما اين و نمي خوام!

به خودم ميگم چرا تو وبلاگ قبلي ام همه ي احساسهام و صادقانه مينوشتم؟چقدر بچه بودم!

اما واقعيت اينه كه الان هم همين و دلم مي خواد!

به خودم ميگم يكم سياست داشته باش!

اما متنفرم از هر آدمي كه بيان احساساتش هم سياست داره!

من اوني نيستم كه نشون ميدم!

من هميشه از آينده ميترسم...به خاطر همين الان رو هم از دست ميدم!

اين زهره اون زهره اي نيست كه فكر ميكرد جزء اقليته نه اكثريت!

خدايا من و نجات بده!


چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 توسط زهره



ديگر بناي هيچ پلي بر خيال نيست...

 

                             

 

"باري ،حكايتي ست.

حتي شنيده ام

باراني آمده ست و به راه اوفتاد سيل.

هر جا كه مرز بوده و خط ، پاك شسته است ،

چندان كه شهر بند قرقها شكسته است."

 

 

*فكر ميكنم گاهي سهم خودم رو از دنيا كمتر از اوني ميدونم كه حقمه!

*تصميم گرفتم كه فقط متعهد اسناد باشم،همين!

*ديگه اجازه نميدم هر كسي ازم توقع بي ربط داشته باشه!

 

اينا اول از تصميمهاي جديدم كه خواستم اول بگم كه براي خودم تكرار شه و جدا از مسائل پايين هست!

 

امروز ديگه بالاخره كارم با پژوهشگاه تموم شد،محيط خوبي داشت اما بعضي از آدمهاش واقعا حرص آدم رو در مياوردن!

مخصوصا مسئول تحصيلات تكميليش كه براي يه كلمه حرف زدن اعصاب و روان آدم و خط خطي ميكرد،انگار ظرف غذاي بزرگي كه براي ناهارش براش مياوردن و ما رو براي خوردنش 4 ساعت پشت در نگه ميداشت فقط انرژي لازم براي گفتن يك جمله ي نصفه رو تامين ميكرد!

واااااي كه بهش آلرژي دارم................................!

خيلي دلم مي خواست اين وبهش بگم اما چون از سالم موندن نامه ي پايان دوره ي تو دستم مطمئن نبودم نشد!  

تجربه ي زدن همچين حرفي روهم نداشتم،چون اين آدم بعد گربه ي سياه كوچه مون دومين موجوديه كه اين احساس و درباره اش دارم !

ولي اينهم بگم كه دلم براي خيلي هاشون تنگ ميشه،يه خانوم تپلي كه منشي همين جناب هست!

براي همه ي كسايي كه تو واحد آناليز بودن!

براي ناهار خوريش كه فقط بستنيه قبل غذاش و پارچ آب يخش و دوست داشتم.

براي كتاب خونش كه يه آقاهه همش از پشت قفسه هاي كتاب خونه مارو مي پاييد آخرشم نفهميدم براي چي!

براي سرويسش كه دوستم قبل من راننده ي مسير من و پيدا كرده بود و بهم سپرده بود كه براي ازدواج مورد مناسبيه،هر وقت ميديدمش از حرف دوستم خنده ام مي گرفت!

براي دوستهاي پژوهشگام كه خيلي هاشون خيلي خوب بودن!

حتي دلم براي دو تا پسري كه بعدا به جمع ما اضافه شدند و نمي تونستند با همديگه دوست بشن هم تنگ مي شه* - دروغ - ،تاحالا همچين موجوداي عجيبي نديده بودم،اصلا نمي تونستن با هم ارتباط بر قرار كنن!!!!!

اولا خيلي دوست داشتم اونجا مشغول شم براي كار،و شرايطش رو هم  داشتم اما آخراش فهميدم من بدرد اين كاراي بي هيجان نمي خورم!

شايدم يه روز از اين حرفم پشيمون شم!

 

*ببخشید... تو ذهنم فقط همين ها بود و يه مشت حرف كه نگفتنيه !؟؟!

 


یکشنبه نوزدهم مهر 1388 توسط زهره



مدیر گروه اسبق
 

                                                               

 

نمي دونم اصلا براي چي دارم اين رو اينجا مينويسم ...شايد دليلش اين باشه كه امروز از ديدن يكي كلي هيجان زده ام!

 

ديگه دارم باور ميكنم كه ترم جديد شروع شده و بايد دوباره بشينم سر كلاس و سرم و تكون بدم و اداي جزوه نوشتن در بيارم!   _اما نقاشي كنم_

راستش اين تابستون كه براي اولين بار واحد بر داشتم و هم تمرين پژوهشم هم كاراموزيم عملي بود انگار يادم برد كه سر كلاس نشستن چقدر خسته كننده است!

البته نه همه ي كلاسها... بيشتر كلاسها!

درسهايي مثل آلي فلزي –كوانتوم-مباني كامپيوتر رو انقدر دوست دارم كه حاضرم دوباره بخونمشون!

اين ترم هم دوتا درس جالب بيشتر ندارم كه يكي اش كه آزمايشگاه هم است  استادش مدير گروه سابقمونه كه فوق العاده است!

امروز از ديدن اين استادمون كلي ذوق كردم ... و به خاطر همين وقتي استاد پرسيد كي ميتونه جزوه ي درس رو تايپ كنه_ هر هفته كپي كنه بياره داشتم گول ميخوردم و قبول ميكردم كه خدا رو شكردوستم نذاشت!

البته يك مشكلي هم دارم سر كلاس كه استادمون تقريبا فقط اسم من رو تو كلاس بلده و همه ي سوالاش و از من ميپرسه!

بالاخره اين ترم هم با اينكه 9 واحدم بيشتر نمونده شروع شد!

و بدو بدو هاي گزارش كار نوشتن و سر كلاس به موقع رسيدن همچنان ادامه داره!

 

 

*دليل علاقه به كلاسهاي مدير گروه اسبق خودش رفته اما اثرش باقيه!

*نمي دونم نخونده هم مي شه رشته ي خوبي مثل تجزيه رو قبول شد يا نه!؟!

 


دوشنبه سیزدهم مهر 1388 توسط زهره



زمین به عشق او می چرخد ...

                                                                                                 

                                   



"از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.

در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد كسي كم ميشد.

قطار مي گذشت و سبك مي شد.

زيرا سبكي قانون خداست.

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت،به ايستگاه بهشت رسيد.

پيامبر گفت:اينجا بهشت است،

مسافران بهشتي پياده شوند،اما اينجا ايستگاه آخرين نيست.

مسافراني كه پياده شدند،بهشتي شدند.

اما اندكي،باز هم ماندند،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.

آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت:درود بر شما... راز من همين بود،

آن كه مرا ميخواهد،در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد!

 

_عرفان نظر آهاري_"

 

*يه مدت بود از عرفان نظرآهاري چيزي نذاشته بودم دلم براي نوشته هاش تنگ شده بود.

 *روزهای بدی نیست!


شنبه یازدهم مهر 1388 توسط زهره



تو را براي ابد ترك ميكنم ...

   

                                     

يك لاكپشت گرفته بودم كه پلك يك چشمش كوتاهتر از ديگري دوخته شده بود!

وقتي ميذاشتمش روي زمين سرش كج مي شد و مثل يك بچه ي معصوم نگاهم ميكرد!

نگاهش من و ياد كسي كه خيلي دوستش داشتم اما يادم نميومد مي انداخت!

امروز كه صفحه ي آخر زهير رو ميخوندم جايي كه مرد بعد مدتها سرش رو روي شونه ي استر گذاشت و گريه كرد احساس كردم داره يادم مياد لاكپشت من و ياد كي مي  اندازه!

چند تا از كتابهاي مستور رو گشتم تا بتونم پيداش كنم!

داستان" وما ادريك ما مريم؟!" كه در كتاب من داناي كل هستم پيدا شد!

فكر كنم براي دومين بار اين شعر رو اينجا مينويسم چون فكرميكنم زيبا ترين و معصومانه ترين شعري هست كه تا الان شنيدم و به خاطر لاكپشتم كه شبيه امير داستان هست:

تو را براي ابد ترك مي كنم،مريم!

چه حسن مطلع تلخي براي غم ،مريم!

پكي عميق به سيگار ميزنم ،اما!

تو نيستي كه ببيني چه ميكشم،مريم!

براي آنكه تو را از تو بيشتر ميخواست،

چه سر نوشت بدي را زدي رقم ،مريم!

مرا به حال خود واگذاشتند همه!

همه،همه،همه اما!تو هم؟تو هم،مريم!!

 

*چقدر همه چيز از آخرين باري كه اين داستان رو خوندم عوض شده!


سه شنبه هفتم مهر 1388 توسط زهره



هر کس روزنه ایست به سوی خداوند..اگر اندوهناک شود!اگر به شدت اندوهناک شود!

 

                                                                        

نمي دونم چرا وقتهاي خوشحاليه من و اين كتابها چشم ندارن ببينن!

اين پائولو كوئليو هم اين همه كتاب ازش خوندم هيچكدوم مثل اين زهيرش نبود!ديگه به نويسنده هم نميشه اعتماد كرد!

اعتراف ميكنم كه كتاب قشنگيه و با كيمياگرش و شيطان و دوشيزه پريم صد و هشتاد درجه فرق داره!

و ناراحتم كه زودتر نخوندم!و ناراحتم كه الان مي خونم چون داره خوشحاليهام و خراب ميكنه!

باعث ميشه بعضي از اضطرابهام دوباره پيدا شن!

اينكه سه سال از بهترين دوران وجود داشتنمو بي رحمانه دادم رفت!

اينكه خيلي از كارهايي كه دوست نداشتم بكنم و كردم اما به خاطر هيچي!

اينكه گاهي وقتها خودخواه نبودم به خاطر هيچي!

اينكه با خودم مهربون نبودم  ... باز به خاطر هيچي!

دلم مي خواد يه جمله ي تكراري از دكتر شريعتي بنويسم اما حوصله ندارم براي نوشتنش دليل بيارم!

نمي نويسم!

اگه اين جمله ميخواست مردي رو مرد كنه تا الان كرده بود!

 

*اين روزهارو فقط به خاطر خانوم چاقه سكوت ميكنم ! و مي بخشم!


شنبه چهارم مهر 1388 توسط زهره



يك قهرمان شكست خورده ي ديگه!

 

                                                               

 

موقع شروع كردن يه دفتر خاطرات جديد فكر ميكنم بعدا حتما حسابي از خوندن احساسهاي خوب و بد قديمي كيف ميكنم .

اما گاهي اوقات كه شخصيت اول دفترم از حالت افسانه ايش مياد پايين و يواش يواش ثابت ميكنه كه قهرمان خوبي نمي تونه باشه،

 دفتر خاطره به بايگانيه طبقه ي پايين كمدم_جايي كه خيلي كم پيش مياد درش و باز كنم _اضافه ميشه!

يعني مي شه شيء اي كه نه ميشه دورش انداخت و نه ميشه دوستش داشت!!

فقط مي شه با شمردنشون تعداد قهرمانهاي شكست خورده ي زندگي رو شمرد!

يه نويسنده!يه معلم!يه دوست! يه ...؟؟؟؟؟

اين روزها به بايگانيه طبقه ي پايين يك شيء جديد اضافه شده!

با اين تفاوت كه قهرمانش يه روزي داستان قهرماني هاش و خونده!

اما حالا انقدر شبيه دفتر هاي كنار خودش شده كه هيچ وقت هيچ كس نمي فهمه  كه شايد يه روزي...يه جايي...يه جوري ...يه كسي قهرمانش بوده كه با قهرمان هاي قديمي فرق داشته!

 

*شايد از نوشتم به نظر نياد اما احساس جالبي دارم!

*ديگه به زمان اعتماد نميكنم!

*باورم نميشه ترم جديد شروع شده! خدايا اين ترم آخري و زود و خوب تمومش كن!

                                                                                                            

 


جمعه سوم مهر 1388 توسط زهره



جای انگشت فرشته
 

                                                  

 

از عصر مواظبم چیزی به صفحه ی گوشیم نخوره!

جای انگشتاش رو لازم دارم!

خیلی تنها که میشم ... عطرش و فرو میدم تو مغزم!

انقدرر محکم بغلش کرده بود که نوک انگشتاش سفید سفید شده بود!

انقدر که ..

                  آرزو کردم کاش جای گوشیم بودم!

 

 *این و نگم تو دلم می مونه!مردم بدی داریم!همین!

 


شنبه بیست و هشتم شهریور 1388 توسط زهره



Blog Skin