|

"باري ،حكايتي ست.
حتي شنيده ام
باراني آمده ست و به راه اوفتاد سيل.
هر جا كه مرز بوده و خط ، پاك شسته است ،
چندان كه شهر بند قرقها شكسته است."
*فكر ميكنم گاهي سهم خودم رو از دنيا كمتر از اوني ميدونم كه حقمه!
*تصميم گرفتم كه فقط متعهد اسناد باشم،همين!
*ديگه اجازه نميدم هر كسي ازم توقع بي ربط داشته باشه!
اينا اول از تصميمهاي جديدم كه خواستم اول بگم كه براي خودم تكرار شه و جدا از مسائل پايين هست!
امروز ديگه بالاخره كارم با پژوهشگاه تموم شد،محيط خوبي داشت اما بعضي از آدمهاش واقعا حرص آدم رو در مياوردن!
مخصوصا مسئول تحصيلات تكميليش كه براي يه كلمه حرف زدن اعصاب و روان آدم و خط خطي ميكرد،انگار ظرف غذاي بزرگي كه براي ناهارش براش مياوردن و ما رو براي خوردنش 4 ساعت پشت در نگه ميداشت فقط انرژي لازم براي گفتن يك جمله ي نصفه رو تامين ميكرد!
واااااي كه بهش آلرژي دارم................................!
خيلي دلم مي خواست اين وبهش بگم اما چون از سالم موندن نامه ي پايان دوره ي تو دستم مطمئن نبودم نشد!
تجربه ي زدن همچين حرفي روهم نداشتم،چون اين آدم بعد گربه ي سياه كوچه مون دومين موجوديه كه اين احساس و درباره اش دارم !
ولي اينهم بگم كه دلم براي خيلي هاشون تنگ ميشه،يه خانوم تپلي كه منشي همين جناب هست!
براي همه ي كسايي كه تو واحد آناليز بودن!
براي ناهار خوريش كه فقط بستنيه قبل غذاش و پارچ آب يخش و دوست داشتم.
براي كتاب خونش كه يه آقاهه همش از پشت قفسه هاي كتاب خونه مارو مي پاييد آخرشم نفهميدم براي چي!
براي سرويسش كه دوستم قبل من راننده ي مسير من و پيدا كرده بود و بهم سپرده بود كه براي ازدواج مورد مناسبيه،هر وقت ميديدمش از حرف دوستم خنده ام مي گرفت!
براي دوستهاي پژوهشگام كه خيلي هاشون خيلي خوب بودن!
حتي دلم براي دو تا پسري كه بعدا به جمع ما اضافه شدند و نمي تونستند با همديگه دوست بشن هم تنگ مي شه* - دروغ - ،تاحالا همچين موجوداي عجيبي نديده بودم،اصلا نمي تونستن با هم ارتباط بر قرار كنن!!!!!
اولا خيلي دوست داشتم اونجا مشغول شم براي كار،و شرايطش رو هم داشتم اما آخراش فهميدم من بدرد اين كاراي بي هيجان نمي خورم!
شايدم يه روز از اين حرفم پشيمون شم!
*ببخشید... تو ذهنم فقط همين ها بود و يه مشت حرف كه نگفتنيه !؟؟!
|